24

مسابقه‌ی شهامتی که توسط جوزی پای ترتیب داده شده بود یه قربانی مغرور داشت؛ آنه. اون که به هیچ عنوان نمی‌خواست جلوی جوزی پای کم بیاره، قبول کرد روی لبه‌ی پشت بوم راه بره. اما هنوز چند قدم برنداشته بود که از اون بالا پرت شد پایین و قوزک پاش در رفت. بنابراین طبق تشخیص دکتر تا شیش هفته نباید از جاش تکون می‌خورد و این به این معنا بود که نمی‌تونست به مدرسه بره و معلم جدید، خانم استیسی رو ببینه. این برای آنه فوق‌العاده ناراحت‌کننده بود اما چاره‌ای نداشت. در طول این مدت خیلیا به عیادت آنه اومدند، دوستاش، خانم آلن، خانم لیند و... اما غیرمنتظره‌ترین عیادت رو خانم استیسی انجام داد. آنه اصلاً انتظار نداشت خانم معلم جدید به دیدارش بیاد و این اتفاق قلبش رو سرشار از شادی کرد...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«+از اینکه خودم باعث شدم تا به این حال و روز بیفتم بیشتر ناراحتم. منظورم اینه که اگه حداقل می‌تونستم تقصیرُ گردن کس دیگه‌ای بندازم، اونوقت خیلی راحت‌تر بودم. اگه کسی می‌خواست شهامت تو رو امتحان کنه و به تو می‌گفت اگه راست می‌گی برو لب پشت بوم، چیکار می‌کردی؟

_من روی زمین می‌موندم و اصلاً بالا نمی‌رفتم و می‌گفتم: "این، کار یه آدم عاقل نیست و من عاقل‌تر از اینم!"

+آره... ای کاش منم مثل تو بودم. تو همیشه دقیقاً می‌دونی چیکار باید بکنی. اون جوزی پای منو مسخره می‌کرد و من نمی‌تونستم اینو تحمل کنم. من به خاطر غرورم این کارو کردم. هرچند اون بالا داشتم از ترس زهره ترک می‌شدم...

_آنه... تو به خاطر یه بچه‌ی بی‌عقلی مثل جوزی پای زندگی‌تو به خطر می‌اندازی؟!

+ماریلا من به خواست خدا به اندازه‌ی کافی تنبیه شدم. تو دیگه نباید انقد عصبانی باشی. قبلاً وقتی کسی به حالت بیهوشی می‌افتاد فکر می‌کردم چقدر رمانتیکه! اما امروز می‌بینم که نه، اینطورام نیست! موقعی که دکتر قوزک پامو جا می‌انداخت انقدررر دردم گرفت که نگو! من حداقل شیش هفته‌ای حق ندارم راه برم. از اینکه نمی‌تونم خانم معلم جدیدُ ببینم متأسفم. برام فاجعه‌ست! اگه من اونو می‌دیدمش دیگه جای تأسف و فاجعه وجود نداشت. اونم با من آشنا شده بود. تمام بچه‌ها از من جلو می‌افتند... چقدر آدم بدبختی‌ام! اما من هرچی که سرنوشت برام رقم زده تحمل می‌کنم به شرطی که تو از دست من عصبانی نباشی. چون راضی نیستم تو رو ناراحت کنم...»